در سکوت بی امان لحظه ها
در شبیخون سکوت
در تمنای دلم برای لمس تازگی...
....
فریاد هم ناز می کند
----------------------------------------------------------------------------------------
به یاد گذشته ام سکوتی میکنم بالاتر از فریاد
میگن وقتی کسی نیست که به دادت برسه
پس داد نزن شاید از سکوتت بفهمند
که چقدر درد و غم توی وجودته
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:11  توسط سارینا
|
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:21  توسط سارینا
|
بیا که دوست دارمت !!
بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.
بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...
شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...
بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.
شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.
آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.
شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.
بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.
بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.
آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.
دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.
گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.
بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.
بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.
چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.
لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.
« بیا دوباره دوست دارمت »
شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.
شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:29  توسط سارینا
|
درد تنهایی خود را به که گویم
به که گویم که در این جامعه خالی از عشق
همه در تاب و خروشند
همه چون سرو به بالا نگرند
و به فغان از غم مستی
که تواند که مرا یاد کند
و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران
من که خواهم ولی افسوس که نتوانم
از اینجا بروم
چون که بر دست و به پایم
بتنیدند گلی از گل ریحان
من به سان گلی از باغ گل یاس بودم
که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم
که تواند که مرا شاد کند
و دل غم زده ام را
به سرود غم مستی بسراید
آه ....
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:42  توسط سارینا
|
بیا تا برایت بگویم
تا راه را ببینم و یاران نیمه راه
بیا تا برایت بگویم
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا
در ازدحام بی کسی
فریاد زنم خدایا
جانم بر لب آمد
از این همه ملامت
اما...
سکوت من دوباره
در ازدحام بی کسی
باشد حدیث دیگری
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:37  توسط سارینا
|
کسی آمد که حرف عشق با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی ، دل ما رفته میهمانی
چه دوره ساحلش ، از دور پیدا نیست ،
یه عمـــری راهه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد ، وا داد ... باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد ، بدون ساحل همونجاست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:13  توسط سارینا
|
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:12  توسط سارینا
|
شاعر که شدم
نردبانی بلند برمی دارم
پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم
شاعر که شدم
می آیم کنار کوچه ی کبوترها
تاریخ یادگاری دیوار را پر رنگ می کنم و میروم
شاعر که شدم
مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم
دیگر چه فرق می کند
که معلمان چوب بدست
به یک نواختی خطوط مشق های شبانه
شک ببرند یا نبرند
شاعر که شدم سیم های سه تارم را
به سبزه های سبز سیزده گره می زنم
و آرزو می کنم
آهنگ پاک صدای تو را بشنوم
شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رویا
و کوچه های خیس کودکی باشد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 6:51  توسط سارینا
|
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:49  توسط سارینا
|
سلام خوبین؟
من که حالم تعریف نداره اومدم یکم حرف بزنم و بنویسم شاید حالم بهتر شد گلهای مهربونم
ببخشید با حرفام ناراحتتون میکنم
من اینجا برای اونی می نویسم که یه زمانی واسم همه چیز بود ولی حالا تنهام گذاشت رفت
حالام همه بهم میگن فراموشش کن منم دیگه خسته شدم از حرفای کسایی که درکم نمیکنن دیگه خسته شدم
د دیگه می خواستم خودمو بکشم
و راحت بشم ولی دوستامم که فهمیدن
منو
بعدشم
حالا منم اومدم تا دوباره اینجا بنویسم
دور از همه دوستای قدیمی 
از تاتی جونم تشکر می کنم بخاطر شکلکاش
میسی خانومی
اینم برای اونیکه تنهام گذاشت
بايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
آری عزیزم!
باور کن گلايه اي از تو نيست!
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزند
و اينک احساس مي کنم جز ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:31  توسط سارینا
|